حیران

مجموعه اشعار فارسی

غزل شمارهٔ ۷۱۵

اول نظر ار چه سرسری بود

سرمایه و اصل دلبری بود

زان رنگ تو گشته‌ایم بی‌رنگ

زان سوی خرد هزار فرسنگ

رو کرده به چتر پادشاهی

وز نور مشارقش سپاهی

همچون مه بی‌پری پریدن

چون سایه به رو و سر دویدن

زان مه که نواخت مشتری را

جان داد بتان آزری را

گر هجده هزار عالم ای جان

پر گشت ز قال و قالم ای جان

چون ماه نزارگشته شادیم

کاندر پی آفتاب رادیم

ناموس شکسته‌ایم و مستیم

صد توبه و عهد را شکستیم

زان جام شراب ارغوانی

زان چشمه آب زندگانی

فصلی به جز این چهار فصلش

نی فصل ربیع و اصل اصلش

خاموش که گفتنی نتان گفت

رازش باید ز راه جان گفت