حیران

مجموعه اشعار فارسی

نوشته‌های کاربران حیران

آخرین تجربه‌ها و برداشت‌های خوانندگان از ابیات انتخاب‌شده را مرور کنید.

مادربزرگ من هر دفعه کوزه می‌دید اینو برام می‌خوند. هر دفعه کوزه دیدید شما هم بخونید. :))

این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده‌ست

در بندِ سرِ زلفِ نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردنِ او می‌بینی

دستی‌ست که بر گردنِ یاری بوده‌ست

🤌🤌❤️

یک قِصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم، نامکرّر است

صفاتو مرد

خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است

ز کارستانِ او یک شمه این است

الخیر فی ما وقع…

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست