حیران

مجموعه اشعار فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۲

من سر نخورم که سر گران‌ست

پاچه نخورم که استخوان‌ست

من سر نخوهم که باکلاهند

من زر نخوهم که بازخواهند

بالا نپرم نه لک لکم من

کس را نگزم که نی سگم من

ترشی نکنم نه سرکه‌ام من

پرنم نشوم نه برکه‌ام من

دستار مرا گرو نهادی

یک کوزه مثلثم ندادی

سالار دهی و خواجه ده

آن باده که گفته‌ای به من ده

من عشق خورم که خوشگوارست

ذوق دهنست و نشو جان‌ست

خوردم ز ثرید و پاچه یک چند

از پاچه سر مرا زیانست