غزل شمارهٔ ۳۱۸۹
یا ساقی اسقنی براح
عجل فقد استضا صباحی
یا ساقیتی و نور عینی
یا راحة مهجتی وزینی
چون از رخ او نظر ربودی
هر لحظه که با خودی جهودی
قد جء قلندر مباحی
یا ساقی اقبلی براح
زان روی که جان و جان فزایی
از یک نظری تو دلربایی
سر دست بر آن قرار بودن
با فصل خزان بهار بودن
زان رو که ز هر خسیم خسته
اسرار تو ای مه خجسته
در عشق درآمدی بچستی
وانگاه تو لوح ما بشستی
زین آتش در هزار داغیم
وز داغ چو صد هزار باغیم
گویند که: « در جفاست، اسرار »
باور کردم ز عشق آن یار
ای دل تو به عشق چند جوشی؟!
تا کی تو ز عاشقی خروشی؟!
ای نقش خیال شهرهٔاری
از دیدهٔ ما مرو تو، باری
ای باغ بمانده از بهاری
گل رفت و بمانده سبزهزاری
من بند تو یار میگزینم
لیک از تبریز شمس دینم