غزل شمارهٔ ۱۸۵۵
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را (آن هامون [دریای خشک شده و تبدیل شده به صحرا] هم نهنگ را بگیرد ...
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون ... و همانند قارون [اشاره به داستان قارون و گنج قارون] به قعر زمین کِشَد ) چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا (این تبدیل شدن ها که تمام شد نه دریایی ماند و نه خشکی) چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون (نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد که هیچ در بی-هیچ غرق است) چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم (دانستن ها بسیار است ، اما من نمیدانم) که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون (که مقداری افیون در آن دریا خوردم) حقیقتش این مسراء آخر رو خودمم متوجه نشدم . ولی دوستان گفته بودن ترجمه لازم هست منم ترجمه کردم !
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا (این تبدیل شدن ها که تمام شد نه دریایی ماند و نه خشکی)
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
(نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد که هیچ در بی-هیچ غرق است) چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم (دانستن ها بسیار است ، اما من نمیدانم)
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون (که مقداری افیون در آن دریا خوردم) حقیقتش این مسراء آخر رو خودمم متوجه نشدم . ولی دوستان گفته بودن ترجمه لازم هست منم ترجمه کردم !